[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

تازه ها
 
نوشته های پیشین

لوگوی دوستان

نظرسنجی ها

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 29 ‍
بازدید این ماه : 279
بازدید امسال : 1445
بازدید کل : 2429
تعداد پست ها : 8

محرم [ دل نوشته ]


نی ناله کرد و باز ترنم شروع شد

فصل هبوط آدم و گندم شروع شد

از برکه غدیر ،محرم طلوع کرد

سرمستی حبیب هم ازخم شروع شد

باران اشک شیفتگان غم حسین

تا گفتم السلام علیکم شروع شد

وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر

لبخند باغبان و تبسم شروع شد

ای آسمان،مصیبت عظمای اهل بیت

از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد

فصل به خون نشستن گلهای باغ وحی

از آیه «لیذهب عنکم» شروع شد

وقتی دل ستاره ی محمل نشین شکست

با ماه روی نیزه تکلم شروع شد


نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند 1385 توسط باز مانده
لینک ثابت | نظرات [4] | Rss
سامرا [ دل نوشته ]
New Page 1

دستامو آن چنان تو شبکه های مشکی و سیاه و کثیفش گره زدم تا شاید خودمو میون اون ها گم کنم .نمی دونم یه چیزی بهم می گفت این جوری به چشم میام.با خودم گفتم  شاید سیاهی دلِ من تو سیاهی حلقه های این فلزها دیده نشه.شاید منم ببینم. شاید این اولِ سحری منم تو این مکانِِ مقدس می دیدم. مطمئن بودم که هر روز از همین جا رد می شه. پا رو همین خاک می ذاره.روزش رو با گریه کنار ِهمین قبرهای غریب شروع می کنه و وقتی بی حاله اشک می شه ومی خواد برگرده٬ مثلِ مادرش که دست به دیوارمی گرفت٬ پنجه توهمین شبکه ها می اندازه. مفاتیحم رو باز کردم تا مثلِ هرسحردعای عهدم رو بخونم که هم ناله شدنِ زمین وزمان بهم فهموند که مهمون هر روز از راه رسیده:

امیرِ بی قرینه کـی می آیی ----- ســحرخیزِمدینه کـــی می آیی
عزیزُم مـادرت چشـم انتـــظاره---- شفای زخم سینه کی می آیی

***

به زورازشبکه های بقیع جدام کرده بودن. خیس ِاشک یه گوشه نشسته بودم که دیدم یکی داره تکونم میده.با همون یه ذره دعا و قرآنی که خوندم٬ می تونستم منظورش رو بفهمم.حرفی که این روزها خیلی شنیدم:
"...
متوسل شدن به غیرخدا شرک است واز مسلمان دور..."دست بکشی و خاک حرم امامی رو تبرک چشمات کنی وضریحش رو ببوسی٬ به ادب دست به سینه بذاری وخم بشی وسلام بدی٬ مفاتیح باز کنی اون روشفیع خودت به درگاه الهی کنی و...شرک بوده وما نمی دونستیم.قرآنم رو از جیبم درآوردم ودادم دستش.قرآنُ رو سر گذاشت وجلدش رو بوسید.ازجام بلند شدم و گفتم:"اونقدر حرفاتون عجیب که خودتون هم بهش عمل نمی کنید."
***

تو هتل نشسته بودم وداشتم تلویزیون نگاه می کردم.تازه چندین روز از فوت ملک فهد گذشته بود وحالا تمام قبایل عرب برای بیعت با ملک عبدالله اومده بودند.رئیس هر قبیله به نمایندگی قومش دست و عبای اون رو می بوسیدومی رفت.دیگه فهمیده بودم که باید به این علمای دم ِحرمی چی جواب بدم. فرقش این بودکه حرف من به جایی نمی رسید ولی اونهامی تونستند براخودشون اجتهاد کنندوحکم صادرکنند.اول دلیل عقلی  آوردندوبهمون گفتندمشرک وتکفیرمون کردند.بعد دیدندچون حرف تو گوشمون نمی ره٬اقدام انقلابی کردند ومظاهرشرک رو از بین بردند.حالا دیگه اجازه نمی دند حتی دست به خرابه هابگیریم و گریه کنیم.اون روز فقط دسشون به بقیع رسیدولی امروز...

75سال گذشت وتقریباً همه ی ما 8 شوال٬ سالروز تخریب حرم ائمه ی بقیع رو فراموش کردیم.نمی دونم وظیمون چیه؟ فقط می دونم این آخریش نیست وفقط می دونم ماها همیشه اینقدرمظلوم نمی مونیم.می دونم که اگه خونه مادرشُ توبقیع وپدرش تو سامرا خراب شده آروم نمی شینه.یه روزی خودش دوباره همه روزیباترمی سازه.اینکه امروزازماچه انتظاری داره رو، نمی دونم؟فقط بدونیدسکوت ما مجوزی برای کسایی که منتظر خواب شیعه هستند.خدا نکنه غفلت ما موجب بشه که سامرا مثل بقیع فقط صفحه ای از تقویممون رو پر کنه.

دیروز بقیع٬ امروز سامرا و فردا...فردا...فردا...دیگه فرج...!

***


نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند 1385 توسط باز مانده
لینک ثابت | نظرات [2] | Rss

لیست صفحات :: 1